عسل مامان
یک چند روزی نبودیم گفتم حالا که فرصت شده بیامو یک کوچولو از داستان های این چند روزه براتون تعریف کنم، بگم که خیلی هفته گذشته سرم شلوغ بود و نتونستم سر بزنم طبق معمول همیشه دوستان گلمون ما رو خجالت دادن و برامون پیغام گذاشتن واقعاً ازتون ممنونم مثل همیشه به ما لطف داشتید و دارید .
یک داستان جالب از رامیلا خانم اونم اینکه روز چهارشنبه من دیرتر از روزهای دیگه رسیدم خونه و یکمی کار برام پیش اومده بود تا انجام دادم و اومدم خیلی دیر شد بود بعد هم که رسیدم خونه رامیلا خانم خوابش برده بود و بغلش کردم و رفتیم به سمت خونه خودمون تو راه از خواب بیدار شد و متوجه شد که من و بابایی از سر کار اومدیم و خوشحال و خندون رفتیم خونه، اون روز از اون روزهایی بود که من حسابی خسته بودم و نای راه رفتن نداشتن خلاصه رسیدیم خونه ناهارمونو خوردیم گفتیم یکمی استراحت کنیم که یادم افتاد باید برم برای دیدن عکسهای رامیلا خانم ساعت هم 6 بعدازظهر بود و عکاسی هم تا ساعت 9 بیشتر نبودن تا آماده شدیم و زدیم بیرون ساعت 7:30 شد گفتیم سر راه بریم چندتا بنگاه هم ببینیم ( راستی یادم رفت که بگم چون مستأجریم و قرار داد خونه هم تا 2 ماه دیگه تمام میشه تصمیم گرفتیم که اگه خونه ای با شرایط بهتری پیدا کردیم اسباب کشی کنیم چون با شرایطی که داریم خونه بهتری میتونیم بشینیم ) خلاصه از خونه زدیم بیرونو اولین بنگاه ای که دیدیم ایستادیم و پیاده شدیم که بریم سمتش کلید ماشین ماند توی ماشین درب ماشین هم قفل، حالا با اون حال و اوضاع فکرش کنید که چی شد و.............
خلاصه یه نیم ساعتی معطل شدیم تا درب ماشینو شوهرم باز کرد و راه افتادیم دنبال کارها یه چندتایی بنگاه سر زدیم و ............ بعد از اون هم رفتیم عکاسی و عکسهای دخترکم رو دیدم خیلی قشنگ شده بودن، قرار شد که 30/8/90 عکسهای عسلکم رو بهمون تحویل بده .
بعد از اون هم رامیلا خانم رو یه نیم ساعتی تاب دادیمو برگشتیم خونه تا رسیدیم خونه ساعت نزدیک 9 شب شده بود. من از پله ها رفتم بالا هر کاری کردم که رامیلا خانم بیاد نیامد با باباییش تو حیاط بدو بدو کرد و بازی کردن، تو این فاصله من هم داشتم با زن عموی رامیلا صحبت میکردم که رامیلا خانم رسید قرار بر این شد که بیان خونه ما بهمون یک سری بزنن چون فرداش هم تعطیل بود تا 30/12 دور هم بودیم رامیلا خانم هم که حسابی مهمون نوازی کرد اینقدر عمو میرانش رو بالا و پایین کرد که خسته شد و کاری بهشون کرد که فکر کنم حالا حالا پیداشون نشه .




عسل مامان 
